رابطه دین و سیاست (2)
رابطه دين وسياست در اسلام
در اسلام دين و دولت با يکديگر زاده شده و اين امر براي انديشه سياسي پيامدي همه جانبه و دراز مدت داشته است.سرزمين حجاز که دين اسلام در آنجا شکل گرفت پيش از پيدايش اسلام و تاسيس اجتماع مدينه فاقد دولت بود اما تقدير اين بود که هسته يکي از تمدنهاي بزرگ تاريخ در همين منطقه بياباني با نيروهاي اوليه همين قبايل اوليه شکل بگيرد. پرستش خداي واحد، شکل گيري يکتا پرستي تحت تعاليم پيامبر و تأسيس دولت با رهبري و مجاهدتهاي پيامبر در هم ادغام شد. به اين ترتيب دين و دولت با حرکت واحدي پديد آمد(پولادي، 1385: 46- 47).
شكي در اين نيست كه مسلمانان، در تاريخ 1400 سالهي خود، بارها حكومت تشكيل دادهاند و اين امر به دنبال حكومت پيامبر و خلفا در مدينه بوده است. اين حكومتها، كه به نام اسلام در تاريخ شكل گرفتهاند، گاه با موفقيتهاي نظامي و سياسي فراوان همراه بوده و، در مواردي، تمدنساز بودهاند. ميتوان گفت بنيان همهي دگرگونيها در جهان اسلام، ارزشهاي والاي توحيدي، جايگاه واقعي تفكر و انديشه، و عمل هدفمند مسلمانان بوده است؛ اما آن ارزشها، در طي قرون، فراموش شده و قشريگري، خرافهپرستي و انحطاط سياسي جاي آن را گرفته است. بايد اذعان كرد كه در قرون گذشته مسلمانان كمتر به توسعهي فلسفهي سياسي در اسلام پرداختهاند. آميختگي ديدگاههاي متفكران مسلمان با منابع مختلف يوناني و نشر و رواج فلسفههاي مختلف در جهان اسلام، تأكيد بر بعد معنوي و روحاني و اعتقادي اسلام و بيتوجهي به نيازها و مسائل اينجهاني در تاريخ فقه اسلام و فقه شيعه مجال مسلمين براي بحث و فحص در باب فلسفهي سياسي را بسيار تنگ ساخته است. در واقع، فقه سياسي اسلام در محدودهي كلي فقه، كه بيشتر عبادات و معاملات است ، بررسي شده و كمتر به طور مستقل مورد توجه قرار گرفته است(توسلي، 1387: 5).
در حاليکه فلسفه سياسي در مغرب زمين صرف نظر از آراء فلاسفه معروف يونان بخصوص در چند قرن اخير توسط فلاسفه و دانشمندان معروفي چون هابز، منتسکيو، روسو و ديگران از گسترش و عمق فراواني برخوردار شده و مورد نقد و ارزيابي مکرر قرار گرفته است. تنها شيوه و عقيده ملموس که در تاريخ اسلام در زمينه فلسفه سياسي مي توان ذکر کرد اينست که حقوقدانان سنتي از خلافت و حقوقدانان شيعه از امامت به عنوان زيربناي حقوق سياسي هر يک از اين دو مذهب سخن به ميان آورده اند.
ماوردي حقوقدان اهل سنت معتقد است که لزوم تاسيس و تشکيل حکومت در شريعت اسلام است و زير بناي فقهي دارد، نه عقلي. حکومت بايد براي آن تاسيس شود که از شريعت دفاع کند. در عين حال وي خلافت و حکومت اسلامي را يک جريان انتخابي مي داند.
آيت الله ميرزا نائيني حکومت را به دو نوع فردي و جمعي تقسيم ميکند و از نظر مشروعيت آنرا به حکومت حق و باطل و ناحق تقسيم مي کند.
بعلاوه عمل به سياست مورد نظر اسلام و بخصوص شکل حکومت نزد مذاهب اهل تسنن و شيعه متفاوت بوده است. در تاريخ اسلام، پس از رحلت پيامبر جريان تسنن قدرت سياسي را به دست گرفت و امپراطوري عرب را به نام اسلام بوجود آورد و خود را پيرو سنت و جماعت دانست. و اما حکومت اسلامي شيعي جز در زمان خلافت حضرت علي حضور نداشت و شيعه حکومت تاريخي اسلام را تحريف در نظام سياسي اسلام تلقي کرد(توسلي، 1380: 297)
به لحاظ تاريخي و از نگاه جامعهشناختي، نميتوان منكر تعامل دين و دولت شد؛ چرا كه در تمامي اعصار ميان اين دو ارتباطي وثيق برقرار بوده است. حتي، به لحاظ تاريخي، خود مسلمانان نيز در پي تشكيل حكومت بودهاند و جريان خلافت الگوي عملي اين تلاش بوده است. در ميان شيعيان نيز عناصر ذهني زيادي به اين جهت سوق ميداده است. اما ايشان انكار ميكنند كه در اصل دين تشكيل حكومت مطلوبيت داشته باشد. از نقطه نظر ايشان، آنچه مطلوب است به دست گرفتن قدرت سياسي نيست؛ بلكه تأثيرگذاري دين بر آن قدرت است. ايشان معتقدند گرچه اين قدرت بارها و بارها به نام حكومت اسلامي شكل گرفته است و صورتها و اشكال مختلفي از حكومت به وجود آمده است، اما نميتوان اين تجربهي تاريخي را انكار كرد كه طبيعت قدرت، بدون حضور عنصر نظارت مشكلآفرين است. حكومت اسلامي، آنچنان كه در كلام پارهاي از علما و فقها آمده است، بيشتر يك اتوپيا است تا يك واقعيت؛ و نداشتن فلسفهي سياسي فعال و خلأ معرفتي در اين زمينه مشكلات فراواني را به همراه داشته است. بنابراين، چارهي كار صرفاً در آن است كه حكومت دموكراسي و جامعهي مدني شكل بگيرد و نقش مردم در حد مشاركت سياسيِ فعال تعريف شود. دموكراسي تنها چارهي جلوگيري از قدرتهاي مطلقِ مشكلآفرين است(همان: 6).
صرف نظر از تلازم مفهومى دو مقوله دين و سياست، اصولاً توجه به سه بخش اصولى تعاليم اسلام «ايدئولوژى، شريعت و اخلاق»، خود مبين اين رابطه عميق، اصولى و جدايى ناپذير ميان آن دو است و با توجه به محتوا و مسائل ماهوى دين و سياست، جايى براى ترديد باقى نمىماند كه در اسلام رابطه دين و سياست يك رابطه منطقى و ماهوى است و اين دو، لازم و ملزوم يكديگرند و جدايى ناپذير، و به عبارت ديگر اين رابطه به عنوان يك اصل و يك مبناى كلى و زيربنايى در تفكر اسلامى غير قابل انكار مىباشد.بخش عظيمى از مسائل دين در قلمرو عملكرد سياسى است در حالى كه متقابلاً در عرصه سياست نيز بسيارى از مسائل، مربوط به قلمروهاى دينى است.
بىگمان چنين تفسيرى از رابطه دين و سياست، به معنى ارتباط ماهوى ميان آن دو نمىتواند باشد و اين رابطه بيشتر به راه و رسم ديندارى جامعه، بستگى خواهد داشت تا مقتضاى خود دين، به طورى كه اگر فرض كنيم كه جامعه ديندار نخواست دين را در سياست دخالت دهد، سياست در اين صورت غير دينى خواهد شد. همچنين اگر چنين فرضى امكان پذير باشد كه جامعه بى دين بخواهد به دين عمل كند، سياست دينى خواهد بود. به تعبير روشنتر با چنين تفسيرى، در حقيقت، اين دين و سياست نيست كه متلازمند، بلكه اين اراده مردم است كه جهت سياست را تعيين مىكند . براى توجيه اين نظر و تفسير بايد نكتهاى را بر آن افزود كه اگر ميان دين و سياست تلازم ماهوى وجود نداشت و دين، سياست را به دنبال نمىكشيد، هرگز ديندار بر آن نمىشد كه سياستش دينى باشد. اگر ديندارى جامعه، سياست را دينى مىكند، به خاطر آن است كه دين چنين اقتضايى را دارد و ديندار و جامعه دينى از آن گريزى ندارد( عميد زنجانى، 1384: 124).
دخالت در امور سياسي به معناي تشكيل حكومت و اجراي احكام و دستورهاي اسلام نيست؛ بلكه به معناي امر به معروف و نهي از منكر است. از اسلام دخالت در سياست برميآيد؛ ولي تشكيل حكومت، آن هم حكومت فقهي كه ابعاد روشني ندارد و با دنياي امروزي سازگار نشده، علاوه بر دشواريهاي خاص خود، زيانهايي نيز براي اصل دين داشته است. به هر حال، يك جامعهي دینی همواره يك جامعهي مدني است و غير از اين نميتواند باشد؛ زيرا در غير اين صورت به كرامت انسان احترام نگذاشته است(توسلي، 1387: 6).
رابطه مسیحیت و سياست
رابطه کليسا و سياست در دوران معاصر همواره به يک صورت نبوده و ارباب کليسا، در اين مورد از يک رويه مشخص پيروي نميکنند. برعکس، اين رابطه به دليل وجود اشتقاقهاي کليسايي، همواره دستخوش تغيير و تبديل بوده است. اين واکنش از جاذبه محض تا دافعه محض در نوسان بوده است. اگر چه به قول «گلن تيندر»اصولاً تفکر مسيحي، با شکاکيت سياسي و دوريگزيني از جامعه سياسي در ذات خود بيگانه است، ولي بايدگفت، به هر حال مسيحيان جزم گرا، با سياست برخوردي احتياطآميز دارند . از اين چشم انداز، دولت تا جايي مشروعيت دارد، که بتواند، به رسيدن فرد به رستگاري، ياري رساند.اصولاً اغلب ديدگاههاي کليسايي با نفس وجود نهادي به نام دولت مخالفتي ندارند. زيرا معتقدند که دولت ميتواند، با برقراري نظم و خاتمه بخشيدن به هرج ومرج، به رستگاري کمک کند، اين طرز تلقي، موجب ميشود که عمدهترين گرايشهاي کليسايي معاصر، ديدگاه خوش بينانهاي نسبت به دولت داشته باشند و ضمن به رسميت شناختن ساختاري به نام دولت، از کار ويژههاي آن در جهان مدرن، دفاع کنند.
ماهيت رابطه، دولت و کليسا در قرون18 و19ميلادي با توجه به رشد فرهنگ فردگرا و بورژوايي پس از عصر روشنگري، دستخوش تحول شد. به عقيده«رابرت بلا» در طي اين دوره، که با رواج فرهنگ پروتستاني همراه بود، دو حادثه مهم روي داد: نخست، مذهب به عرصه خصوصي کشيده شد و نقش آن در زندگي عمومي وجامعه کم رنگ شد. دوم، با رشد فزاينده جداسازي و تفکيک دولت و جامعه مدني، به تدريج جامعه، به عنوان چيزي جدا از دولت تصور شد و نهادهاي مذهبي در بستر جامعه مدني تعريف شدند و همين امرشکاف ميان دولت وکليسا را تشديدکرد. بدين ترتيب، فرايند بورژوايي شدن جوامع غربي و رشد تفکرات ليبرالي، در سه قرن اخير، در عرفي شدن جوامع غربي و ايجاد فاصله، ميان دولت و کليسا، نقش بسزايي داشته است(معيني علمداري، 1381: 3).
بدين ترتيب، رابطه کليسا و دولت،درجوامع صنعتي شده غربي، تقريبا تثبيت شده است. بدين صورت که قبلاً کليسا با دولت رقابت و چشم و هم چشمي داشت، ولي اکنون دوره اين رقابتها سپري شده و کليسا محدود شده استودرضمن، ديگر دشمن دولت محسوب نميشود. از سوي ديگر، دولتهاي عرفي غربي، ميکوشند، فاصلهشان را با کليسا حفظ کنند. اين شيوه رابطه دولت و کليسا را نظريه پردازان ليبرال، بسيار ميپسندند.
لئونارد بوف بر اساس انواع ديدگاههاي کليسايي، درباره رابطه امور اين جهاني و آن جهاني، به سه سطح آگاهي در کليسا اشاره ميکند و سه نوع عمل وابسته به آن را توضيح ميدهد؛ هر يک از اين مدلهاي سه گانه، به شکل متفاوتي، رابطه آموزشهاي مذهبي با چالشهاي سياسي و اجتماعي را بيان ميکنند.
«بوف»نخستين مدل را، مدل «کليساي بيرون از جهان» مينامد در اين مدل، دامنه فعاليتهاي کليسا، به امور صرفاً مذهبي محدود ميشود.جامعه به حوزههاي کاملاً مستقل، تقسيم شده است و هر کدام از اين حوزهها، مصون از دخالت حوزههاي ديگر است و کليسا به کارگزارحيطه مذهبي درجامعه بدل ميشود. از آنجا که طبق اين مدل، کليسا، متولي رستگاري اعضاي جامعه ميباشد، پس اهميت همگاني داردکليسا مرتبهاي بالاتر از جامعه دارد و هيچ گسستي ميان کليسا و جامعه به چشم نميخورد. اين تعبير درباره رابطه جامعه وکليسا، به عصر قرون وسطي تعلق دارد و به لحاظ نظري امروزه چندان به وسيله ارباب کليسا مطرح نميشود.
دومين مدل به مدل «کليساي در جهان» معروف است و از قرن 19ميلادي تاکنون وجه مسلط را در تفکر مسيحي، درباره رابطه کليسا و دولت تشکيل داده است.اين مدل،گذشته از جنبههاي کشيشي وکليسايي، امور دنيويتر را نيز در نظر دارد و نسبت به مسائل حاد دنياي مدرن مانند تکنولوژي، علم جديد و غيره حساس است و مظاهر دنياي مدرن را که زماني در برابر آن ايستادگي ميکرد، به آساني ميپذيرد و ميکوشد، خود را با اقتضاي زمانه سازگار کند.
اما در کنار آن،لئونارد بوف مدل سومي را نيز مطرح ميکند و از آن، زير عنوان مدل «کليساي در حاشيه جهان» نام ميبرد. مدل اخير، به دنبال مدل دوم و در نتيجه برخورد انتقادي با آن شکل گرفت؛ به صورتي که اگر مدل دوم پديدار نميشد، مجالي براي طرح آن وجود نميداشت. مدل سوم رويکردي انتقادي دارد و به قسمي، پديدههايي مانند عرفي شدن، سرمايه داري و تجدد را،که بعدها، توسط هواداران مدل دوم، به رسميت شناخته شده بودند، به چالش ميگيرد. در مدل سوم گرايشهاي متعددي مشاهده ميشود.بخشي از تفکرات وابسته به آن، علايق شديد ضد سرمايه داري دارند. بطور مثال، ميتوان، از گرايشهاي انجيلي راديکال، در ايالات متحده، الهيات رهايي بخش و ديدگاههاي سوسيال مسيحي اروپايي و واتيکان دو ياد کرد (همان: 5- 6).
به نظر ميرسد، در حال حاضر نزاع اصلي در غرب، بر سر تفسير رابطه دولت و کليسا، بين دو ديدگاه ليبرال و کثرت گرا درگير باشد. ديدگاه کثرت گرا، ميخواهد دامنه تفسيرهاي خود را گسترش دهد و آن را به عرصه اقتصاد سياسي، فرهنگ و فلسفه بکشاند، همه اين حوزهها را جزء موضوعهاي مطالعه ديني قرار دهد و آن را مبناي نقادي از دولت قرار دهد.چنين تلقي، در دنياي مسيحي بي سابقه نيست(همان: 7).
در ميان ليبرالهاي معاصر اصطلاح جدايي کليسا ودولت، جايگاه ويژه اي دارد و در بردارنده معاني متعددي است. يک معني ناظر به بيطرفي دولت(حکومت) در قبال اديان و نحله هاي مختلفي است که داعيه خير افراد دارند هر فردي آزاد است تا به طور شخصي به تحصيل خير بپردازد و حکومت موظف است که در پي تأمين حقوق افراد باشد. معناي ديگر اين اصطلاح آن است که کليسا هاي مختلف، به طور خاص، وساير اديان به طور عام، نبايد در حکومت دخالت کنند و از عنصر حکومت، براي تبليغ ديني در ميان افراد جامعه استفاده کنند. يکي ديگر از معاني اين اصطلاح، آن است که دين وسياست، دو امر جدا از هم هستند و بايد چنين باشند. دين متعلق به حوزه خصوصي است در حالي که سياست و حکومت،اموري هستند که در حوزه عمومي قرار مي گيرند. دين نبايد در حوزه عمومي معيار تصميم گيريها باشد و دين داران، نبايد در خصوص تصميم گيري در حوزه عمومي به مباني ديني استناد کنند، بايد در کنار آن استدلال هاي عقلي قابل قبول، براي غير معتقدان به آن مباني را نيز ارائه کنند(گلشني و قادري،1383: 1)
از آن چه بيان شد، معلوم ميگردد، که برخورد کليسا با دولت، داراي طيف وسيعي است، که از تأييد دولت سرمايه داري پيشرفته، تا رد کامل آن را، در بر ميگيرد، ولي حتي در تأييد آميزترين شکل ممکن اين روابط نيز، تنش بين اين دو به قوت خود باقي مانده است. به هر حال، رابطه دولت و کليسا در غرب، در چارچوب يک ساختار قدرت، معنا پيدا ميکند؛ به صورتي که در نهايت، کليسا مجبور ميشود که خود را با اقتدار رسمي منطبق سازد. در واقع، کليسا در غرب، با يک پاردوکس سياسي دست به گريبان است. از يک سو، مسيحيت معاصر، کلاً نظريههاي عرفي دولت را، ناکافي ميداند و از سوي ديگر، به رغم همه ضعفهايي که در حکومت غيرديني مشاهده ميکند، خواه ناخواه انحصار حاکميت آن را ميپذيرد. بنابراين، مجبور ميشود، به اوامر و خواستههاي دولتي، گردن نهد، که اصلاً يک دولت مسيحي، به معناي واقعي کلمه، محسوب نميشود(معيني علمداري، 1381: 9).
اما در غرب، کليسا از دولت، کاملاً يک جانبه و بي قيد و شرط حمايت نميکند، بلکه گاهي کليسا، به صورت سدي، در برابر انحصار قدرت دولت عمل ميکند. کليسائيان نميخواهند، در هر حالت، تابع ساختار قدرت باشند. به علاوه، دولت نيز ديگر نيازي به کسب چنين متابعتي نميبيند و مخالفتهاي هر از گاه کليساها، با برنامههاي دولت چندان خطرساز نيست. زيرا کليسا، در طول قرن بيستم، اندک اندک جايگاهي حاشيهاي پيدا کرده است(همان: 12).
در نهايت، ميتوان گفت، که رشد سرمايه داري و مدرنيته و عرفي شدن جوامع غربي تأثير بي واسطهاي بر عملکرد و طرز تفکر جريانهاي کليسايي گذارده است. به صورتي که، آنها را وادار به تجديدنظر، در بسياري از عقايد قبليشان و صحه گذاردن بر اصول جامعه مدني دولت مدرن کرده است. امروزه کليساها در غرب واقعيت سياسي دولت را پذيرفتهاند و خود را با اين واقعيت سازگار کردهاند، ولي در عين حال نقش دولت در جوامع معاصر در حال تغيير است و اين، ارباب کليساها را به فکر اصلاحات بيشتر مياندازد.
بحث و نتیجهگیری
با توجه به مباحث مطرح شده پیرامون رابطه دین و سیاست میتوان گفت دين به شكلهاي گوناگون با حكومت و سياست در ارتباط بوده، بر آن تأثير گذاشته و همچنين از آن تأثير پذيرفته است، سه شکل کلی رابطه دین و سیاست را که در طول تاریخ وجود داشته و بیشتر مورد توجه اندیشمندان و نظریه پردازان بوده میتوان تفوق دين بر حکومت، تفوق حکومت بر دين و تقسيم کار ميان دين و حکومت و همسازي ميان آنها در نظر گرفت،که در هر دورهای و تحت شرایط زمانی و مکانی مختلف نوعی از روابط مذکور وجود داشته است و اما مسالهای که باید مدنظر قرار داد این است که تمايز ميان دولت ديني و دين دولتي تمايزي نادرست است. دين دولتي محصول مستقيم دولت دينی است، چون دين مبناي مشروعيت بخش دولت است دولت تمايز به انحصار طلبي ديني پيدا ميکند زيرا به هيچ وجه مايل نيست ديگران را در ذخيره مشروعيت بخش خود سهيم کند. شراکت نيروهاي غير وفادار به دولت در اين منبع مشروعيت بخش و باز تفسيرهاي آن ها از دين موجب کاهش مشروعيت دولت ديني ميشود. به همين دليل، دولت ديني بيشترين حساسيت ها را نسبت به عملکرد نيروهاي ديني خارج از دستگاه دولت به خرج دهد و در صورت لزوم بيشترين فشارها را بر دگرانديشان ديني اعمال ميکند. دين نهادي چند کارکردي است و حول هر يک از کارکردها نيز نيروهاي خاصي در جامعه به فعاليت مشغول ميشوند. اما دولت ديني تلاش ميکند همه فعاليت هاي حوزه ديني را در کنترل خود قرار دهد زيرا قلمرو ديني قلمرو مشروعيت بخش دولت است. از اين رو دولت ديني مهم ترين کارکرد دين را مشروعيت بخشي به خود ميداند و ديگر کارکردهاي دين را به نفع کارکرد مطلوب خود در سايه قرار مي دهد. و در چنين حالتي است که دين ابزار ايدئولوژيک دولت ميشود. بدين ترتيب است که دولت ديني دين را دولتي مي کند. و در مورد رابطه دو دین اسلام و مسیحت با سیاست باید گفت که در اسلام دخالت در امور سياسي به معناي تشكيل حكومت واجراي احكام و دستورهاي اسلام نيست؛ بلكه به معناي امر به معروف و نهي از منكر است. از اسلام دخالت در سياست برميآيد؛ ولي تشكيل حكومت، آن هم حكومت فقهي كه ابعاد روشني ندارد و با دنياي امروزي سازگار نشده، علاوه بر دشواريهاي خاص خود، زيانهايي نيز براي اصل دين داشته است، و در مورد رابطه کليسا با دولت باید گفت که، این رابطه دارای طيف وسيعي است، که از تأييد دولت سرمايه داري پيشرفته، تا رد کامل آن را در بر ميگيرد، ولي حتي در تأييد آميزترين شکل ممکن اين روابط نيز، تنش بين اين دو به قوت خود باقي مانده است. به هر حال، رابطه دولت و کليسا در غرب، در چارچوب يک ساختار قدرت، معنا پيدا ميکند؛ به صورتي که در نهايت، کليسا مجبور ميشود که خود را با اقتدار رسمي منطبق سازد.
منابع ومأخذ
- آشوري، داريوش(1385). دانشنامه سياسي.تهران: انتشارات مرواريد
- ايزوتستو، توشيهيكو (1373). خدا وانسان در قران (ترجمة احمد آرام). تهران: نشر فرهنگ اسلامي.
- بشيريه،حسين(1378). جامعه مدني و توسعه سياسيدر ايران: گفتارهاييدرجامعهشناسي سياسي. تهران. موسسه نشر علوم نوين.
- پولادي، کمال(1385). تاريخ انديشه سياسي در ايران و اسلام. تهران: نشر مرکز
- توسلي، غلامعباس(1380). جامعه شناسي ديني. تهران: انتشارات سخن.
- توسلي، غلامعباس(1386). دين و دولت در انديشه شريعتي. معاونت پژوهشي دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم. سايت اينترنتي آفتاب.
- حقيقت، سيدصادق(1383).گونهشناسيارتباط دين وسياست درانديشه سياسي شيعه. مجله نامه مفيد،شماره 44. ( 5- 32).
- حشمتيغمايي، محمدتقي(1380). دينداري نوجوانان و عوامل مؤثر برآن. پاياننامه كارشناسي ارشد رشته جامعهشناسي، دانشگاه علامه طباطبايي، تهران.
- خاكى قراملكى، محمدرضا(1384).قلمرو دينازمنظر دينشناسان غربى واسلامى. مجله پگاه حوزه. شماره 176.
- شجاعي زند، عليرضا(1376). دين،جامعه و عرفي شدن: جستارهايي در جامعه شناسي دين.تهران. نشر
- شريعت، فرشاد(1384).مباني انديشه سياسي در غرب . تهران. نشر ني.
- طبيبي، حشمتالله (1357). مبادي و اصول جامعهشناسي. تهران: كتابفروشي اسلاميه.
- عميد زنجانى، عباسعلى(١٣٨٤). مبانى انديشه سياسى در اسلام. تهران. اميركبير.
- گلشني،عليوحاتم قادري(1383) رابطه دينوسياستدرنامه اول لاک درباره تسامح. مجله علوم اجتماعي وانساني دانشگاه شيراز. دوره بيست ويکم، شماره دوم،تابستان 1383
- معينيعلمداري،جهانگير(1381) کليسا ولوياتان. معناي سياسي رابطه مسيحيت معاصر با دولت درغرب. مجله نامه مفيد. شماره 32. (105- 124)
- محدثي، محسن(1386). آينده جامعه قدسي: امکانات وچشم انداز اجتماعي – سياسيدين درايرانپسا انقلابي. مجله جامعه شناسي ايران. دوره هشتم شماره 1. 76- 112
- نصري، قدير.(1381). سازش و ستيزش دين و دولت در فلسفه سياسي ويليام اوکامي. مجله نامه مفيد. شماره 32: 153- 170
- واعظي، احمد (1387) حکومت ديني: تأملي در انديشه سياسي اسلام. قم: مرصاد